خسته شدم از این زندگی
دلم نمیخواد ۱۳ بدر با ایل طایفه بابابزرگم برم بیرون
از الان غصه اون رو میخورم به خاطرش حتی راضی نیستم عید بیاد دلم به هیچ کاری نمیره خسته شدم
میرم اونجا حرف که نمیزنم قیافه میگیرن تحمل میکنم به کنار هر سال به دعوا درست میکنم به خدا حتی اگه قرار باشه امسال دعوا درست نکنن هم دلم نمیخواد باهاشون برم بیرون آنقدر این کارو تکرار کردن هم دلم شکسته هم اصلا استرس میگیرم انگار سر جلسه امتحانم