دیشب دوست پسرم ساعت ۱۲:۵۴ زنگ زد گفت من خیلی دوستت دارما سرد گفتم منم همینطور بعد شب بخیر گفتیم.حالم خوب نبود ساعت ۱:۳۰ اینا میشد رفتم پارک و یه مشت از انواع قرصا با خودم بردم که خودمو بکشم.ولی گوشیم زنگ خورد پارتنرم بود گفت خوابم نمیبرد دلم یجوریه گفتم بهت زنگ بزنم.گفت کجایی؟!گفتم پارک گفت کدوم پارک گفت فلان پارک.گفت چرا این وقت شب رفتی؟گفتم حالم خوب نیست بعد گفتم نیایا گفت میام گفتم نیا بعد قطع کردم.از قرصا براش عکس گرفتم و فرستادم.نامهٔ خداحافظی که از قبل براش آماده کرده بودمم فرستادم بعد خواستم قرص رو بخورم یکی از پشت منو بغل کرد ترسیدم تمام قرصا ریخت رو زمین.برگشتم دیدم پارتنرمه.با داد گفت آروشااااا داری چیکار میکنی؟نخوردی که نه؟دید همه قرصا ریخته زمین دعوام کرد عصبی بود گفت چرا میخواستی خودتو بکشی؟صداش بغض داشت منم گفتم تو امروز بهم خیانت کردی فکر کردی خرم؟نمیفهمم؟گفت آروشاااا بخدا قسم میخورم من خیانت نکردم من سکوت کردم مونده بودم چی بگم.بعد محکم بغلم کرد.بعدش هم منو رسوند خونه.هنوزم ته دلم روشن نیست نمیدونم چرا مغزم با قلبم درگیره.اصلا آرامش ندارم🫠!