من از بچگي تك بعدي بزرگ شدم، از اينايي كه تا وارد كلاس اول ميشن براشون تصميم ميگيرن كه تو بايد دكتر بشي.
از از همون ابتداييي استرس كنكور رو داشتم، 12 سال استرس كشيدم فقط واسه يه سال! از هموم ابتدايي بجاي اينكه از بچگيم لذت ببرم، شدم يه بچه با كلي ارزوي بزرگانه، شغل، پول، حقوق و.... بعد وسواس فكري و GAD گرفتم و ذهنم داشت مي پوكيد... ذهنم رو خالي كردم و همه فكرامو ريختم دور..... خيلي رو خودم كار كردم ، خيلي عذاب آوره، بخواي يه عالمه فكرو از كله ت بيرون كني' ولي انگار ديگه هيچي نداشتم، شدم يه آدم پوچ! كسي ك نه بيرون ميره، نه دوست صميمي داره و .... كرونا هم بود بدتر.
همه زندگي من شد يه عشق كاذب و مسخره.
نهم كه بودم كلي با خانوادم جنگيدم كه برم انساني بخونم اونا ب زور قبول كردن، اما چون افسرده بودم نميتونستم درست درس بخونم و هر چي ميخوندم انگار نه انگار، هيچكس از وضعيت درسي من راضي نبود... انگار من افريده شده بودم كه فقط درس بخونم ولي خسته بودم و اگه نميخوندم دختر خوبي واسه خانوادم نبودم، سال يازدهم كه دو سال پيش بود، فقط 3 تا از نمره هام 12_14 بود بقيه ش 19 _ 20 اما با من جوري رفتار كردن انگار ق.تل كردم، هيچكس باهام حرف نميزد، انگار اصلا وجود نداشتم، فقط ميومدن يه دفه درو باز ميكردن چك كنن دارم درس ميخونم يا سرم داخل گوشي.
فكر كن 12 سال روتين زندگيت فقط همين باشه خيلي سخته. خودم بايد براي خودم كاري ميكردم تا از اين وصعيت زندگي نجات پيدا كنم ، زندگي برام شد سؤال، رفتم كم كم تئوري هاي فلسفي رو براي خودم خوندم، يه مدت طبق هر كدوم زندگي كردم نيهيليسم, سوليپسيزم, و... ولي به حالم فرقي نداشت، بعد رفتم درباره ي دينها و بهشت و جهنم و خدارو (اجمالي) خوندم، آخرشم مطالعه هيچ كدوم برام فايده نداشت، حالم با هيچي خوب نميشد، انگار فقط بيشتر به ذهنم فشار مي آوردم، انگار داخل يه باتلاق گير كرده بودم. الانم ديگه هيچ ارزويي ندارم حتي دوست ندارم با اجتماع ارتباط بگيرم. الانم مامانم همش ميگه اين كارو بكن، اون كارو بكن، معدلت فلان، واسه كنكور ارشد فلان كن، بايد بجاي چهار سال، سه ساله كارشناسي رو تموم كني و... عين فلاني باش و...
اول دوس داشتم مهاجرت كنم، با اين اوضاع نميشه، عذاب وجدان ميگيرم، الان ديگه هيچي دوس ندارم.. هيچي. شدم يه آدم افسرده، با نشخوار فكري و ocd