همش یاد روزای مدرسه میفتم ک چقد اون روزا خوب بود با دوستم میرفتم مدرسه برمیگشتم چقد حواسمون ب همه چی بود ک مبادا دست از پا خطا کنیم ک داداشم پوستمو میکند
چقد یاد ماه رمضونای اون موقع ها میفتم سال ها ۸۰تا
۹۰
کم میرفتم خونه دوستم چون بابام سختگیر بود ولی همونا ک با سخت گیری میرفتم چقد لذت داشت چقد قدر لحظه هارو میدونستم
دلم خیلی تنگ شده واسه همه چی خیلی چیزا یادم میفته
دوس پسر داشتم ی دونه با چه ترس و لرزی ب خونمون زنگ میزد قط میکرد😩😅
منم رنگم میشد مثل گچ دیوار
دوتا تلفن داشتیم ی دونه بالا یکی پایین من جرات نمیکردم بردارم چون امکان داشت از بالا هم بردارن و لو برم