من معلم هستم امروز که تعطیل میشدم اون مدرسه شیفت مخالف ابتدایی اومده بودن یه دختر بچه کلاس اولی
وای خدای من صورت نرمالو و سرخ و سفید چشای سبز روشن موها و ابروهای بور یه دندونش هم افتاده بود از این هدبند خرسیا روی مقنعه پوشیده بود انگار از تو قصه ها اومده بود بیرون
اینقدر ناز و گوگولی بود یهویی در باز شد همه شون با هم هجوم آوردند داخل این افتاد تو بغلم
یه لحظه از شوق این زیبایی مغزم اتصالی پیدا کرد
به نظرم مامان باباش خوشبخت ترین هستن 🥺🥺🥺🥺
کاش این دنیا که نشد اون دنیا یه اینجور عروسکی مال خودم باشه
اینقدر واسش تو دلم ماشالله گفتم