یکی از اقواممون زنگ زد گفت بیا بهم خونه تکانی کمک کن.بنده خدا هم تنهاست.منم شرایطم روحیم خوب نیست واسه خودم حوصله م نمیکشه خونه تکونی کنم چه برسه به دیگران .خونهش هم یه شهر دیگه ست که یک ساعت باهاش فاصله دادم و وسیله نقلیه هم ندارم.زنگ زد گفت بیا ،گفتم نمیام ناراحت شد گفت دیگه اصلا این ورا نیا
خدایا...من چیزی نمیبینم آینده پنهان است ولی آسودهام،چون تو را میبینم و تو همه چیز را...
وضعیت مالیش خوب نیست .ولی همه ی اقوام تو شهر اونا هستند اگه یه روز تعطیل همشون جمع بشن بهش کمک کنند یه روزه تموم میشه ولی همش به من گیر داده من حوصله ی خودم رو ندارم
خدایا...من چیزی نمیبینم آینده پنهان است ولی آسودهام،چون تو را میبینم و تو همه چیز را...