یه دختر معمولی
با ظاهری معمولی
بدون چادر
تو اتوبوس کنار من بود
حدود یه ساعت پیش
تلفنش زنگ خورد
پرسید
افطار چی داریم؟
کلی حرف زد و خندید. شاد شاد،پر از انرژی
بعد صفحه گوشیش را آورد بالا
لواش تکون نمیخورد
فقط نگاه میکرد
چشم افتاد به صفحه گوشی
داشت به خطای قرآن نگاه میکرد
کیف کردم از این همه صفا
کیف کردم از این همه معنویت
بهش حسودیم شد
دوست داشتم بهش بگم دعام کن ولی روم نشد