دیشب خواب مامانم رو میدیدم و شدیدا تو خواب دلم براش تنگ شده بود، تو یه امام زاده بودیم و مادرم خوابیده بود و پتو روش بود، یه حس غمگینی سنگینی رو قلبم داشتم، رفتم پیشش، پتو رو کنار زدم ، دستاشو گرفتم و بوسیدم و میگفتم خیلی دلم برات تنگ شده مامان ، نمیزاشت دستشو ببوسم ، میگفت دل منم تنگ شده ، با گریه خودم از خواب بیدار شدم .
الآنم رفتم آشپزخونه یه سر از غذا بزنم، یه نگاه به ساعت کردم که چقدر تا اذان مونده ، یهو انگاری پرت شدم به هفت هشت سال پیش، نزدیکای اذان بود، مادرم پیتزا درست کرده بود من چقدر بیتاب بودم اون یه ساعت بگذره و اذان بگن، بتونم پیتزا بخورم ، با خودم فکر کردم چقدر اون یه ساعت برام سخت و طولانی گذشت و الان سال هاست که از اون روز میگذره ، چقدر اتفاقای جور وا جور افتاد ، مادرم فلج شد، پنج سال تو بستر افتاد، همه اینا مثل برق از جلو چشام رد شدن، نگام خیره شد به جایی که تختش همیشه اونجا بود، و حالا به جاش فرش و پشتی گذاشتیم، رفتم همونجا وایسادم ، نگاه مظلوم مادرم اومد جلو چشام ، گریم بند نمیاد انگاری