اگر مدت کافی «حرکت نکنی»، یعنی واقعا بایستی و هیچ کاری نکنی، بالاخره مجبور میشی با یک واقعیت روبهرو بشی، اون خلأ و خالی بودنِ پشت همه سرگرمیها.
به زبان خودمونیتر:
وقتی کار، اسکرول، خرید، مهمونی، سفر، سروصدا، همه قطع میشه، زندگی بدون بزک میاد جلوت. اونجاست که میفهمی خیلی از شلوغیها فقط برای فرار بوده، فرار از روبهرو شدن با خودت.
و اینجاست که دو راه داری:
یا دوباره فرار میکنی و خودت رو با چیزی سرگرم میکنی، یا میمونی، تحملش میکنی، و از همون نقطه شروع میکنی چیزهای واقعی بسازی، رابطه واقعی، کار واقعی، هدف واقعی.
این جمله برای بعضیها ترسناکه، برای بعضیها آزادکننده، چون بالاخره تکلیف رو روشن میکنه.