حالم بد بود
گفت صاف بشین گفتم نمیتونم حالم بده
گفت پس برو بیرون
پاشدم برم گفت نه بشین حق نداری بری
نشستم جمع شدم تو خودم
گفت صاف بشین گفتم نمیشه گفت پس پاشو برو بیرون دوباره پاشدم رفتم سمت در گفت چرا اجازه نگرفتی؟ گفتم خودتون گفتید گفت هرچی چرا دوباره اجازه نگرفتی چرا تشکر نکردی اصلا حق نداری هیچ جا بری منم از کوره در رفتم