دیروز عصر رزه هم بودم شوهرم سر یه بگو مگوی ساده با لوله سلفون زد تو سرم همیشه منو میزنه زور میگه میگه حرف باید حرف من باشه اذیتم میکنه فحش های ناموسی میده کاری نکردم اینباربه خونوادم گفتم که باز داره منو میزنه بخدا پشتمو نگیرین تنهایی خونه رو ترک میکنم سمت شماهام نمیام گفتن اگ یه باردیگ تورو زد دیگه میایم دنبالت نمیدونم چیکار کنم الان بچم ندارم
نه مرگ آنقدر ترسناک است، و نه زندگی آنقدر شیرین، که انسان برای این دو شرفش را بدهد...❤️🩹 جایی دورتر از خودم ایستاده ام، به تماشای کسی که جای من زندگی میکند! و چه بیرحمانه تنهاست، و چه به ناچار قوی...🖤
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهاند