2777
2789
عنوان

حکمت و آگاهی

39 بازدید | 0 پست

قدیم مردی بود شِغلش چاه کندن بود اما فرهیخته بود و روشنفکر روزی پایش به دربار حاکم باز شد و لابه لای بحث و کلام حاکم به علم و ذکاوتش پی برد گفت شغل تو چیست گفت چاه می کنم حاکم گفت بیا به نزد من مشاور و معاون باش مرد چاه کن پذیرفت و از فردای آن روز شد مشاور و معاون حاکم حاکم چند بار دید که او به قصر می آید رخت و لباسش خاک آلود است چیزی نپرسید اما فردی را مامور به تعقیبش گذاشت مامور اول صبح منتظر بود که از منزل بزند بیرون معاون از منزل بیرون زد و مامور در تعقیب او در راه مامور دید معاون به خرابه ای رفت و چتد دفیفه بود بیرون زد و راه قصر حاکم را پیش گرفت مامور ماجرا را شرح داد برای حاکم حاکم از معاون پرسید که ماجرای خرابه و لباس خاک آلود چیست معاون گفت روز اول که به عنوان معاون و مشاور به حضور شما رسیدم آخر وقت هنگام بازگشت به منزل غرور و تکبر به سراغم آمد که از چاه کندن به کجا رسیدم اما مدتی بعد سخت متاثر شدم از این حس و حال از آن موقع به بعد صبح ها سر راه به آن خرابه می روم و در چاهکی که در آن است می روم دقایقی می نشینم تا هرگز جایگاه قبلیم فراموشم نشود و کبر و غرور به سراغم نیابد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز