گاهی آدم دلش میخواهد برای هیچکس نباشد نه برای توضیح دادن، نه برای قوی بودن، نه حتی برای لبخند زدن. فقط برای خودش باشد... همانطور که هست، بیقضاوت، بینقاب.
زندگی شبیه جادهایست که همیشه صاف نیست. گاهی سنگ دارد، گاهی پیچ، گاهی مه. اما عجیب اینجاست که ما وسط همین ناتمامیها بزرگ میشویم ، وسط زمین خوردنها، وسط دوباره بلند شدنها.
بعضی آرزوها دیر میرسند، بعضی آدمها زود میروند، بعضی روزها بیدلیل سنگیناند. اما در دل همهی اینها، یک چیز آرام و محکم نفس میکشد: امید. نه آن امید پر سر و صدا؛ امید ساکتی که میگوید «ادامه بده... هنوز چیزی در راه است»
شاید قرار نیست همیشه همهچیز را بفهمیم. شاید کافیست هر روز، کمی مهربانتر از دیروز باشیم، با خودمان، با دل خستهمان، با جهان.
و یادت باشد...
تو قرار نیست بینقص باشی تا ارزشمند باشی.
همین که هنوز تلاش میکنی، هنوز حس میکنی، هنوز رویا داری... یعنی نورت خاموش نشده. 🤍