گاهی دل که میگیرد، آسمانِ درونت بیصدا ابری میشود، نه بارانی برای سبک شدن، نه آفتابی برای گرم شدن. فقط حسی مبهم، شبیه قدم زدن در مه.
دلگرفتگی همان سنگینی آرامیست که بیدلیل میآید و یادت میاندازد چیزی در دلت کم است، شاید حرفی، شاید آغوشی.
اما همین دلِ گرفته بلد است دوباره روشن شود.
دلگرفتگی پایان نیست، پلیست به روشنایی.
و تو هنوز همان آدمی هستی که میتواند از دل تاریکی، ستاره بسازد.