بابا و مامانم به خاله یک بزرگم گفتن ماجرا رو
اونم گفت پسره خوشش اومده که تا اینجا پیش رفته گناه داره بخواد بیاد خواستگاری بزنین تو ذوقش بگین سن هاتون بهم نمیخوره
بابام زنگ زد باهاش صحبت کرد که نه مامانش اجازه نمیده
بابام میگفت بغض کرده
منم امشب براش کارهای روزم رو نفرستادم
بعد نیم ساعت پیش زنگ زد که چرا نفرستادی
گفتم جای دیگه مشاور گرفتم
خندید بعد گفت بدو بدو بفرس
بابام گفت بفرس براش