سلام رفقا ، ی پسره هست حدودا یک ساله تو رابطه ایم.من خب فکر کردم دیگ جدی نمیشه رابطمون،ولی قصدش به شدت جدیه ، من به عشق معتقد نیستم و تنهاییو دوسدارم، تمام تلاشمم کردم تا از زندگیم خارجش کنم ولی انگار نه انگار. بدترین رفتار و... هم به کار بردم ،انواع راها و... ولی نه تنها فایده نداشت بلکه راجبم با خانوادش حرف زد و با مامانمم صحبت کرده. بهم برنامه درسیم میده و یا جورایی مشاور تحصیلی منه. بهش گفتم برو خدمت ،بلکه بخاطر سختیش بیخیالم شه، رفت و الان حدودا ماهه پنجمه.
گفتم وکالت تام بده ، قبول کرد ، اصلا ول نمیکنه .خسته شدم ، خیلی سیریشه.از خدا خیلی خواستم از زندگیم حذفش کنه ولی انگار نه انگار. چون خانوادش خانواده ی درک کننده ای نیستن، و پسرشونو اصلا درک نکردن، میترسم بعدا ضربه ببینم، بالاخره خانواده مهمه. بگید چکار کنم؟ دعا وطلسم رو دوسندارم وارد این چیزا بشم.