یکی از اقواممون یه پسریو ک مال شهر خودشونه و همسایشونه ب من معرفی کرد
خیلی ازش تعریف کرذ و...
من اصلا ب این قوممون اعتماد ندارم کلا بهش اعتماد ندارم
مامانمم گفت ب حرفاش اعتماد نکن
حتی شمارمم داده بود بدون اجازه من ب پسره و چند بار پیام داد اما من جواب پاب ندادم
ب عمم زنگ زدم گفتم این پسره رو میشناسی، چون عمم همون شهر زندگی میکنه، گفتم گذشتش چیه و.. ، چون انقد بد بینم حتی ازش پرسیدم پسره ازدواج نکرده یوقت بچه نداره
یسوال در حد سه دیقه مکالممون شد و گفت ن پسر خوبیه واینا
عمم دهن لق رفته بود ب همه گفته بود این پسره اومده خاستگاری دهتر برادرم
الان تو شهرشون رفتن ب پسره ختی تبریکم گفتن ک داری ازدواج میکنی
امروز زنگ زد عصبانی بود پسره یکم، و اینارو بهم گفت
گفت تو حتی جواب پیامم نمیدی خیلی بامن سردی، خیلی غرور داری اونوقت تحقیق کردی راجبم
گفتم ن من چیزی نگفتم
ولی خدایی تحقیق ک ب این مسخرگی نی،بخام تحقیق کنم میرم مفصل شهرشون ب صد نفر میسپارم راجبش برام پرسوجو کنن
خودم یسال با طرف میشینم صحبت رفتوامد خانوادگی و...
من یسوال ساده راجب پسره پرسیدم ک یوقت زنو بچع نداره
همشم تقصیر عممه ،خاله زنکه،