هروقت از سمت یک درمانگاه رد میشم یه خاطره خیلی بدی یادم میاد
با مامانم رفته بودیم وقت نوبت داشت
ی خانم دیگه ای هم اومده بود که یک دختر داشت منتظر بودیم نوبتمون شه
یهو اون خانومه موجی شد انگار یک چیزی رو گم کرده بود گرفت دخترش رو زد اونقدر زد جلوی همه و فحشای خیلی بدی بهش داد
و رفت بیرون و به بچه میگفت نیا دنبالم گمشو ازت بدم میاد فک کنم نمیخواست ببره خونه بعنوان تنبیه
دختره صداش در نمیومد فقط گریه میکرد بی صدا
نمیدونم چرا هیچوقت از ذهنم نمیره
چقدر بعضی مادرا ظالمن
الان ک به یادش افتادم به خودم میگم ینی اون بچه با وجود همچین مادری الان کجاست روح و روانی براش مونده اصلا؟اخه توی جلوی یک عالمه آدم بچه ت رو بزنی...