دلم میخواست خانم دکتر بشم استعداد خوبی هم تو زیست و شیمی داشتم اما بخاطر ریاضی و فیزیک نشد ک بشه
بعدش تمام خواستم این بود ک سرکار برم حتی تا ارشد خوندم ارشد ازمایشگاه اما بازم نشد ک بشه
هر وقت میرم بیمارستان اشک تو چشمام جمع میشه همش ب خودم میگم باورم نمیشه هیچیییییی نشدم هییییچییی
ارزوی ی زندگی مشترک عادی و معمولی داشتم ی مردی ک سرکار بره منم براش خانمی کنم اما گرفتار ی انگل شدم بی عار بی مسئولیت ب درد نخور بداخلاق سیگاری متادونی ک اینقدر سرده حتی مردونگی هم نداره بهش میگم خواجه
ارزوی بچه داشتم ب تعداد زیاد اونم پسر چون من عاااشق پسر بودم راستش رو روحیه ی دختر داشتن نداشتم میدونم اگر دختر داشتم بچم اذیت میشد از اینکه من مادرشم و پیش دختر خاله هاش خجالت میکشید اخه اصلا صلیقه و استعداد دختر نگهداشتن و چیتان پیتان کردن ندارم
عاشق پسر بچه ام باهاش توپ بازی کنم بدوبدو کنم بازی های حرکتی بعدم بگیرم بچلونمش و از کله ی قشنگش ماااچ کنم
این یکی رو ی دونه خدا بهم داد در حد فرشته زیبا ، همش بهش میگم مامان خدا چشمای تو رو توی بهشت طراحی کرده؟
امااااا
اماااااااا
اماااااااااااا
بزرگترین زجر زندگیم همین پسرخوشگلمه
ک
مریضه
و نمیتونم عمق ناراحتیم رو با کلمات بیان کنم
مشکل مغزی داره تشنج میکنه بیش فعالی داره رفتار های اوتیسمی داره
و زندگی من ب معنای واقعی کلمه در غمی عمیق فرو رفته
شاید یادم بره هیچی نشدم شاید شوهر انگلم رو بیخیال بشم شاید یادم بره حتی برام عروسی نگرفتن شاید مادرشوهر فحاش و بد دهن و بی درکم رو فراموش کنم و هزارتا شاید دیگه اما یک لحظه مریضی بچم یادم نمیره و جیگرم رو همیشه میسوزونه مخصوصا وقتی از جلوی مهدکودک رد میشم بی اختیار گریه میکنم وقتی ی بچه مثل ادم کنار مادرش وایستاده و خودش رو پرت نمیکنه وسط خیابون بغض میکنم
نشد ک بشه