پسری بود تو باشگاه داداشم و بابام البته خودمم بچه بودم میرفتم (باشگا مختلط نیس)اون ۲۸ سالشه من۲۱
بعد چند سال دیدمش پارسال انقد جذبش شدم ک خدا میدونه .بعد ی سال کلنجار رفتن پیام دادم بهش بیا اشنا بشیم فلان پسره گفت منم از تو خوشم میومد بخاطر بابات اینا و اینکه من مذهبیم شاید عقایدمون بهم نخوره نیومدم جلو
بعد دیگه دو بار رفتیم بیرون اول گف چادری دوست دارم زنم باشه و فلان بعد من گفتم اکی بعد گفت فکراتو بکن منم گفتم باشع هفته پیشت باشگاه بهش باز پیام دادم گفت من شرایط ندارم وارد رابطه بشم منم گفتم اشکال ندارع گفت حلال کن اگ تقدیر باشع بعد۱۰سال باز بهم میرسیم
مشکلم اینه چرا شب اولی ک تا ۴صبح چت کردیم نگفت شرایط نداره مشکلم ابنه تو دیت انقددددد خوب رفتار کرد ک نگو همونجا میگف ی جوری رفتار میکرد انگار بهترین دختر رو کره زمینم
ت جشن باشگا خانواده ها بودن اومده بود نگاش نکردم اصلا
الانم اصلا انگار براش مهم نیستم چیکار بکنم بنظرتون
استوری چیزی نزارم؟؟