چو مینای شِکسته چو کشتی بر لِب دریا نشسته
هَمه میگن فلونی ساز بَسته صِدا کی میدهَد ساز شکسته؟
سِفَر مُشکل فُراغ یار مُشکل به ناچاری نهم این بار بَر دِل
ز کوه افزون بُوَد بار فُراغش عَجب دانم رِسد مَفتون به مَنزل
مَرا زاری دِل بی سَبب نیست مَرا آسودِگی در روز و شَب نیست
ز هِجرت اشک ریزَم هَمچو باران اگر خون آید از چشمَم عَجب نیست