ما مهمون داریم بعد مامانم وقتی مهمون میاد یک سره بهم کار میگه یه لحظه که میشینم همون موقع دوبارههههه صدام میزنم واقعا حس بدیع فکر کن مهمونامون چند تا دختر هم سن من و پسر هم سن من دارن بعد یکسره میخوام جلو اونا خم و راست بشم قسم میخورم نه حرفی میتونم بزنم نه کاری فقط تو کل مهمونی »زهرا چایی. زهرا استکان هارو جمع کن . زهرا قندون . زهرا میوه . زهرا زیر پوستی . زهرا سفره بنداز. وسط سفره هم تازه یادشون میاد نمک ندارهدغذا یا ... و من رو هی بلند میکنند بخدا حتی یک دقیقه هم پیش هم سن و سالم نشستم و اینم بگم ۱۹ سالمههه
اصلا من متنفرم از کار خونه بعد مامانم خودش میشینه هی به من دستور میده تازه حواسم نبود برای مهمون تازه آمده بود چایی بیارم دوباره سرم داد زد مگه نگفتم چایی بیارم اما من نشنیده بودم خب
چکار کنم😭😭😭😭😭😭 غرورم لهه شده