نشستم با ذوق و شوق از صبح برا ولنتاین کاردستی درست کردم
الان نشستم داشتم آشپزی میکردم که مامانم گفت امروز حق نداری پاتو از خونه بیرون بزاری
از دخترای مردم یاد بگیر من مگه چه کوتاهی کردم تو اینجوری شدی حالا من ۲۴ سالمه این ولنتاینم اولین ولنتاینمه ذوقشو دارم شاید امروز یا فردا بمیرم اصلا نباید یه خاطره از این زندگی داشته باشم
کل چیزایی که خورد کرده بودم رو ریخت
قلبم داره می ترکه