🌿🌺﷽🌿🌺
اما سالها بعد فهمیدم حتی این هم تمام راه نبود...
روزی رسید که دیدم «جنگیدن برای اهدافم» هم اگر رنگ خودخواهی بگیرد، مرا خسته میکند.
اهداف اگر از من باشند، محدودند؛
اما اگر از او باشند، بیانتها میشوند.
فهمیدم قرار نیست من قهرمان صحنه باشم؛
قرار است بنده باشم.
دست از جنگیدن برای اثبات خودم برداشتم.
دست از جنگیدن برای بزرگتر شدنِ نامم کشیدم.
حتی دست از جنگیدن برای رسیدن به رویاهایی که فقط از ذهن من آمده بود، برداشتم.
نشستم و از خود پرسیدم:
«خدا از من چه میخواهد؟»
آنجا بود که مسیرم عوض شد.
دیگر به دنبال اهدافی نبودم که فقط مرا مشهور کند،
به دنبال بندگیای بودم که مرا آرام کند.
دیگر نمیگفتم:
«چگونه موفق شوم؟»
میگفتم:
«چگونه عبد باشم؟»
و عجیب بود...
وقتی بندگی را انتخاب کردم،
اهداف درست خودشان به سراغم آمدند.
ایدههایی آمد که بوی اخلاص میداد.
مسیرهایی باز شد که من هرگز نمیتوانستم طراحیشان کنم.
فهمیدم ما برای مدیریت جهان نیامدهایم؛
برای اتصال به مدیر جهان آمدهایم.
موفقیت واقعی از جایی شروع شد که
به جای ساختن آینده با اضطراب،
آینده را به خدا سپردم و وظیفه امروز را انجام دادم.
دیگر نمیجنگم...
اطاعت میکنم.
دیگر نمیدوم تا جلو بزنم...
قدم برمیدارم تا راضیاش کنم.
هر نبردی ارزش جنگیدن ندارد؛
و هر هدفی ارزش دنبال کردن ندارد.
آنچه ارزش دارد، این است:
در هر لحظه بپرسم
«پروردگارم، اکنون از من چه میخواهی؟»
راز آرامش همین است ...
وقتی بنده شوی،
خدا خودش زندگیات را اداره میکند. 🌿