بگرد چت جی بی تی گوگل هرجا🤣🤣🤣🤣خدا چقد پرووم
ولی خداییش من گشتم نی اعصابم خرابه یه قسمتیشو میگم شاید کسی شناخت
داستانه ازین قراره ک یه دختر ک عزیز پدر و مادرشه و همچنین پدربزرگش خیلی شر و شیطونه و تو خونه پدربزرگش یه اسطبل دارن و خودش یه اسب داره که یه روز لباسای پسرونه میپوشه و میره اسب سوار اونجا با یه اقای که سوار اسب هم شده دعواش میشه و از اسب میوفته پایین وقتی میوفته کلاهش هم میوفته و اون پسر میفهمه که دختره ک دیر شده دختره میزنه لاپاش و سوار اسب میشه و میره
بعدعا خاستگار میاد و وسط مراسم عقد میگه نه من نمی خوامش و میزنه بیرون و توسط پدرش یا پدربزرگش یادم نمیاد کتک میخوره و تو انباری حبس میشه واس چندروز ک اون اسب سواره میاد خاستگاریش و ازونجا با حال زار میارنش بیرون
بعد چندروز با اون ازدواج میکنه و میره روستای بالاتر
که از قضا برادرشوهرش عاشقشه و وقتی بارداره وسط زمستون از پله ها هلش میده پایین ک بچشو از دست بده