سلام دوستان ، یه سوال ... پدرشوهرم قراره یه زمین داره بفروشه و برای سه تا پسراش که یکیش شوهر من هست خونه بخره ، ما خودمون یه زمین داریم و بدون اینکه کسی بفهمه میخوایم بفروشیم و یه خونه باهاش بخریم و بدیم اجاره و برنامهمون این هست که وقتی پدرشوهر زمین رو فروخت و سهم ما رو داد ما با برادرشوهرام یه جا خونه نخریم و طلاهای من رو بفروشیم و بذاریم رو پول خونه و خونه بزرگتری بخریم ، حالا من میخوام یا طلاهامو دورم در بیارم بذارم کنار و هرکی پرسید بگیم فروختیم یا اینکه بازم در بیارم ولی برم بدلش رو بگیرم و طلاهای اصلرو بذارم کنار ، به نظرتون چیکار کنم؟ کلا پشیمونم که طلاهامو انداختم دورم الان که فکرشو میکنم باید قایم میکردم
کی چی بشه بدلم بخری دیگه دیدن اونارو ولش کن مال خودته از چی میترسی
مادرشوهرم مادر واقعی شوهرم نیست و خیلی اصرار داشت که ما اگه میخوایم خونه بخریم باید با برادرشوهرام یه جا باشه و یا تو یه کوچه و نزدیک هم ، و کلا من میبینم وقتی شوهر من تو یه چیزی پیشرفت میکنه یا یه چیزی اضافه میکنه بهمون حرص میخوره ، یک بار هم دعا گذاشت تو خونمون که من چون مدرک نداشتم به شوهرم نگفتم میدونم کار مامانته ، واسه همین الان میگم تا چند ماه یا یک سال دیگه که زمین اونا فروش رفت تیکه تیکه کم کنم بذارم کنار بگم فروختم که وقتی خواستیم بخریم نره همه جا بشینه بگه طلا داشت و فروخت و اینا ، نمیخوام مارو سر زبونا بندازه یا واسه بدتر شدن زندگیمون دعا بنویسه
خب قرار باشه خونه بزرگ بخرید باید طلایی باشه که حداقل بگی طلا فروختیم خونه بزرگ گرفتیم چون گفتی زمین ...
زمین رو میدونن داریم ولی نمینمیدونن میخوایم بفروشیم ، چند وقت پیش مادرشوهرم میگفت میخوام به شوهرت بگم بره زمین رو بفروشه فلان شهر خونه بخره تا هر وقت میخوایم بریم اونجا مسافرت ، شوهر من که به حرفش گوش نداد ولی من عصبی میشم که نظر میده یا چشمش دنبال اینه ما چیکار میکنیم
نه اینقدر دیده وقتی حرف نمیزنه چقدر رو روال میره زندگیمون که دیگه هیچی نمیگه ، حتی من بهش گفتم تا سالها نگو زمین رو فروختم و خونه خریدم ، بذار زمین بمونه بگو پول ندارم بسازم ، اونا که نمیرن هر روز زمین مارو چک کنن