امروز جمعه ۲۴ بهمن ۴۰۴
اشکایی که میچکه روی صفحه گوشی
افت تراز و درصد کسی که رتبه برتر قلمچی بود تابستون الان شده این و انقد خراب. میدونی چرا؟ چون انگاری بریدم
روزای تکراری
بیرون نرفتن هایی که عادت شده، شده جزئی از سبک زندگی! یاد مادربزرگی که پشتوانه عشق بود نگاش تزریق امید میکرد صداش ریتم قلب رو تنظیم میکرد و حالا نیست ۴ ماهه نیست همون که میگفت افتخارمیکنم درس میخونی! بین فامیلا فقط اون افتخار میکرد بقیه سرزنش بقیه فقط شکایت که چرا خبر نمیگیری و کم پیدایی اما مادرجون فقط میگفت درس بخون.
کنکوری که تنها راه نجاته برای من که ازخانواده فقیر توی روستا با کلی سرکوفت از طرف بقیه فقط ادامه دادم و خوندم رفتم مدرسه نمونه منی که تنها امیدم همین پزشکیه نه برای پز برای نجات زندگی خودم و بقیه
وقتی میخوام کم بیارم یاد یکی از خانم های روستا میفتم ماشینشون رو فروختن برای یه عمل جراحی چقد دلم سوخت امیدوارم اگه بخوام دکتری بشم که حال اقتصادی مریض رو درک نکنم اصن دکتر نشم! بابایی که گفت هیچ مرگی نمیشی عمه هایی که گفتن آدم بخواد درس بخونه عروس میشه درسم میخونه و کلی حرف دیگه که ترجیح دادم نرم بیرون نه بابت درس خوندن بیشتر بلکه برای نشنیدن حرف های زمخت دیگران.!
مامان هم که اگه نمره خوب باشه امیدمیده تشویق میکنه نمره بد باشه خودشو کنار میکشه و سرکوفت میزنه
شاید باورتون نشه اما انقد اوضاع خرابه که ۱ ماهه یه کتابو گفتم لازم دارم تهشم دارم از توگوشی میخونم.
و این ذهنم مختل میکنه وقتی بغل دستیم دغدغه پول نداره و من برای خرید کتاب موندم