آره هیچ کس نمیفهمه من یه گربه بود مامان همینا اومد خونمون بچه بود من آنقدر میترسیدم از گربه وحشت داشتم آنقدر خودش رو بوس میکرد من بعد چند ماه تونستم بهش دست بزنم نزدیک به یه سال گذشته تا تونستم بغلش کنم و بعد دیگه حامله شد سه تا بچه آورد دوتا پسر. و یه دختر من این دختره ضعیف بود دوستش داشتم اسمش گذاشتم موکا🙂 بعد آنقدر خوب بود خلاصه مامان و بابام هی میگفتن تو دست و پا هستن و اینا مامانشون و اون دوتا رو بردن انداختن بیرون این موند من ندادمش اینم شیش هفت ماهش شد فکر کنم زود از شیر گرفته شد مریض شد دیگه اینم حالش بد شد استفراغ اینا هرکاری کردم آنقدر گریه کردم بابام نبردش همش منو مسخره میکردن میخندیدن