بچها ما دیشب دعوامون شد اون تا صبح روی کاناپه خوابید من رو تخت لفظی بود ولی اعصابم خیلی خورد شد
حالا امروز صبح پاشده بود صبحانه چیده بود اومد در اتاقو زد گفت پاشو بیا صبحانه منم ویگه رفتم
بعد هعی وسطای صبحانه دلیل منطق چرت و پرت اورد برا دعوامون منم جوابشو دادم اشتیمون نشد
خلاصه میز و جمع کردم داشتم غذا درست میکردم یهویی اومد در گوشم گفت ببخشید و شروع کرد کارای جنسی کردن منم پسش زدم گفتم ادم نمیتونه با کسی ک دلش سیاهه ازش رابطه داشته باشه شرمنتدم (ما هر موقع دعوامون میشه با رابطه خاتمه میده چرا احترامی برای ناراحتی من قائل نیست؟ چرا نمیاد یک کادویی بگیره یک گلی حتما باید رابطه بخواد بدم میاد از این رفتارش)
بعد هعی میزد به شوخی ک دلتم پاک میکنیم تمیز بشه و اینا هعی منو میکشوند روی تخت منم گفتم الان نه من نمیخوام گفت مطمئنی حرف اخرته گفتم اره
دوباره شوهرم رفت تو قیافه دوباره فکر کنم قهر کرد
گیر افتادم از دست این شوهر