سالها پیش در دوران مطااعه ی سفت و سخت فلسفه و کم کم ناامید شدن از یافتن پاسخ پرسشهای بزرگ و اصلی
نگاه و لطف بیکران خداوند شامل حال این گدای درگاهش شد و مکاشفه ی عرفانی نصیبم شد و از اون شب سیر و سلوک عرفانی من استارت خورد و تمام پرسشهای بی جوابم که در فلسفه جوابی نداشت یکی یکی پاسخ داده شد و به لطف و نگاه و بنده پروری خداوند دوعالم پس اتمام دوران سیر و سلوک حال خوب جاری شد
این غزل رو که چندی بعد از اون اتفاق زیبا سرودم تقدیم میشه که شرح اون مکاشفه البته در حد رخصت و اجازه ی خداونده
باورم نیست که راهم دادند
از آن چشمه ی جوشان شرابم دادند
باورم نیست که این من بودم
پرده از راز گشودند نشانم دادند
تا ابد آن شب زیبا نرود از یادم
شعله و پاره شرابم دادند
بارالها شاکرم در همه حال
چون که از عالم پایین نجاتم دادند
شور وجد و حال خوب نصیب همه ان شاالله