تو کتاب نوشته بود که بعد از ازدواج محبوبه با رحیم نجار، خاله اش که انقد پیگیر ازدواج خجسته با پسرش بود دیگه خبری ازش نمیشه( انگار ننگ و کسر شان دونستن که محبوبه همچین انتخابی کرده)
خجسته هم از خدا خواسته درس فرانسه رو ادامه میده و در نهایت با یک دکتر ازدواج میکنه...
وقتی مادرشو میبرده دکتر فرنگی، اون دکتر خجسته رو میبینه و ازش خوشش میاد و میاد خواستگاریش