ببینین مادرشوهرم خیلی عفریتس دیگه نمیخوام بگم چقدر اذیتم کرده حتی پسرشم که شوهره من باشه دیگه مثل قبل طرفشو نمیگیره و مادرشو شناخته و گاهی هم خیلی ناراحت میشه از دستش ولی مادرش پررو تر ازین حرفاس.
خب یه مدته هیچ کاری باهاش نداریم.
در عوض خانواده من خیلی بامحبتن همه جوره هوامونو دارن شوهرمم دوسشون داره.
خب اینا رو گعتم که بدونین چرا اینکارو کردم.
شوهرم رفت مسافرت کاری دو سه تا بسته سوغاتی اورده بود گفتم حق نداری بدی به مادرت وپدرت چون حتی تو این دو سه روزه یه زنگ نزد بهمون که بگه تنهایین و چیزی لازم دارین و فلان.و شوهرمم گفت حق داری .
اگر اون یکی جاریم بود یا دختراش بودن هزار بار میرفتنوبهشون سر میزدن حتی پدرشوهرم نوه هاشو میبره ندرسه و میاره سره راه کباب میخره واسشون اما انگار به من نوه شون نیست.
خلاصه امروز رفتیم خونه مامانم اینا شوهرم گفت دو تا ازون سوغاتیا رو بردار ببریم واسشون.
خب یه جورایی من خجالت کشیدم.حس کردم بخاطر اینکه شوهرم خوبه بکم سواستفاده میکنم و بدجنسم.
ولی بخدا حق با منه.ولی حس میکنم بخاطر شوهرم باید یکم کوتاه بیام😪
چیکار کنم به نطرتون؟کارم خوبه یا بده؟