خانما خیلی اعصابم خورده هم بخاطر اتفاقا اخیر و بلاتکلیفی های روزها و هم اینکه خیر سر فردا بعداز مدتهای طولانی با همسرم تصمیم گرفتیم بریم باغ پدرشوهرم (اول بگم که هممون با خانواده همسرم یکجا زندگی میکنیم باهم غذا میخوریم با هم خرید میکنیم و .... همینکه میزارن شبها شوهرم بیاد خونه ی خودمون معجزه است خلاصه اینارو تو تاپیکهای قبلی هم گفتم اینجا هم گفتم که بهتر منظورم رو متوجه بشید)
خلاصه قرار شدید صبح زود بریم باغ و صبحانه رو با شوهرم اونجا بخوریم و چون صبح زود بود دوست داشتم که بریم چون بقیه صبح زود نمیان و اینطوری میتونیم تنها باشیم از شانس بدم که زن عموی شوهرم ما رو دعوت کردن گفتن بیایم بریم باغ شام بخوریم بعد مادر شوهرم هر کار داشته و نداشته اش رو انداخت گردن من که اره شما که صبح زود میرید برو باغ رو جارو کن من در جوابش با اینکه لجم گرفت چیزی نگفتم و فقط سرم رو تکون دادم به معنی باشه بعد که هی توضیح داد نمیدوم اشغالهای کنار دیوار رو هم بگیرو فلان اخرش لجم گرفت گفتم ما از اینکه مهمانی دعوت میشیم بریم خوش بگذرونیم بیشتر باید سرویس بدیم بعدم گفتم کاش اصلا قبول نمیکردید دعوت شون رو چون خودش هم پشیمون بود الان واقعا اعصابم خورده و خودمم استرس درس و بچه داری دارم اینم بهانه ای بود بیشتر حرصم بگیره