سلام به همه عزیزای دلم . من یه پسری ام که 26 سالمه و دو سال شاغلم . از امسال تصمیم گرفتم درست حسابی برم واسه ازدواج و تشکیل زندگی . ادم سالمی هستم و نه سیگاری ام نه خدای نکرده الوده به چیزی ام . تا الانم با دختری توی رابطه نبودم فقط در حد همکلاسی و... بوده . دلم میخواد درست حسابی با ی دختر اشنا بشم که تکلیف هردومون مشخص باشه . منظورم اینه هرز نپریدم اصلا. مشکل اصلی من خانوادمه که اصلا میل و رغبتی ندارن به سروسامون گرفتن من! همش نه میارن و بهونه میندازن جلو پای ادم . ادم واقعا میمونه چی بگه منی که پاکم و دنبال زندگی سالمم باید منو حلوا حلوا کنن . الان هرچی پسر اطرافم میبینم هر کدوم 5 تا دختر و زن رابطه داشتن . منی که سالمم دارن جوری رفتار میکنن که انگار زیاده خواهم؟ یا ی چیز بد رو خواستم. اصلا به این فکر نمیکنن که این پسر تنهایی بایدد چیکار کنه. الانم مادرم میگه باید خونه و ماشین اکی باشه ما بریم جلو! اخه با این وضعیت کی خونه و ماشین داره اول زندگی ک من دومی باشم؟ این حرفاشون باعث شده ککه یقین بیارم دارن با ایندم بازی میکنن . من بهشون میگم من پس انداز دارم میریم جلو بقیه شو کم کم طی مدت عقد جور میکنم ولی مادرم هیچ رغبتی نداره و فقط داره منو بازی میده . اخه من چقدر باید کار کنم که بتونم خونه بخرم؟ بعدشم تا من خونه بخرم قشنگ میشه 50 سالم!! بخدا بعضی از دوستام میبینم بدون هیچی رفتن جلو الانم ازدواج کردن کم کم دارن به همه چی میرسن ولی تا نوبت من شده اخ و پیف میکنن . من چ گناهی کردم؟ دوست ندارم سنم بشه 40 تازه بیفتم به فکر زن وز ندگی . هرچیزی یه سنی داره سنش بگذره دیگه بدرد نمیخوره . برادرمم بدتر از مادرم میگه تو باید حتما ماشین صفر بخری تا ما رومون بشه بریم خواستگاری!!1 در صورتی که خودش موقع ازدواج ماشین هم نداشت .. دوستان من دارم توی این خانواده سلامت روانم از دست میدم و دیگه دارم به یقین میرسم خانواده من دارن وقتو تلف میکنن و سنم بیشتر میشه و وضعیت کشورم روز به روز بدتر . انقدر اینا رو گفتن دیگه میل و رغبتی ندارم سمت هیچ دختری برم ... کاش خانواده منم درک میکرد...
هعییی داداش ... زن میخوای چیکار منم ۲۴ سالمه به این اوضاع ک فکر میکنم ترس برم میداره مگه میشه یه درصد به ازدواج فکر کرد؟؟... بیخیال شو داداش به اون صبحا ک میری سرکار فک کن به اجاره های گنده و دوییدنای بی حد و مرز برای زندگی ساده... ترسناکه بقرآن
ب قول مرتضی پاشایی هرچی راه میری تو شبها باز ته جاده. سیاهه...
خیلی واضح با مادرتون صحبت کنید و بگید الان نیاز دارم به ازدواج ..
سمت من اگه میای "پناه" باش؛من تمام عمرمو پناه دیگران بودم و خسته ام... :) بزرگترین خیانت آدمیزاد در حق خودش ؛فروختن تنهایی اش به آدم های بی ارزش است....
بخاطر واستگی والدین به شماس اول فک کردم تک فرزندی ولی گفتی برادرم فهمیدی نیستی ، اگه شاغلی ، برو از دوستا مورد خوب بهت معرفی کنن آشنا شو اونموقع شرایط ازدواج جور میشه ، خانوادت نمیخوان ازشون جدا شی و یا شاید شرایط مهیا کردن ازدواج برات ندارن شما تلاش کن برو شاغل شو چاره نیس مملکت ورشکسته شده کم میشه تو این شرایط همه مجردا چه دختر چه پسر موندن چیکار کنن