مادربزرگم زمان ازدواجش هم نمیتنست رابطه برقرار کنه هم برا اون و بعدشم بچه داررنمیشد
یه سیدی اومد خونشون دعایی خوند میگه از تو اسمون یه تیکه پارچه سیاه گلمالیده شده افتاد تو سرمون
بعد اون سیده بهش گفت جنا گفتن ۷تا بچه میاری ۵تاپسر ۲ تا دختر
که مادربزرگم ۵تا پسر و ۱دختر که مامانمه اورد
اونیکی دختر کجا رفت نمیدونیم
اما مادربزرگم همیشه خدا مشکلات روحی داره به نظرم بخاطر همون طلسما و ایناست