لطفا کمکم کنین دیگه نمیدونم چیکار کنم مامانم گیر میده بهم مثلا دیروز چون خونه نبود و من سیب زمینی تفت داده بودم خورده بودم شب که کتلت درست کرده بود چندین بال جلو مهمونا گفت فاطمه تو کم بخوریا منم هی میگفتم باشه آخرش دیگه گفتم مامان من اصلا نمیخورم خیلی ام دل نازکه اصلا جرعت نداریم حرفی بهش بزنیم فوری میگه سر من داد میزنین و گریه میکنه الان باز دوباره بحث همین شد گفتم مامان جان من نه چاقم نه از لحاظ ذهنی عقب موندم که تو جلو مهمونا اونقد گفتی فاطمه کم غذا بخور یهو دیدم داره گریه میکنه میگه بزرگ شدی دیگه به حرف من گوش نمیکنی جوابمو میدی با من اینجوری حرف نزن میرم خودمو میکشم راحت میشم میخوای برم قرص بخورم راحت کنم همه رو از دست خودم
درصورتی که من اصلاااا حرفی نزدم هر چی میشه همینجوری میکنه اصلا نمیتونم دو کلمه باهاش حرف بزنم بخدا خسته شدم دیگه نمیکشم
۱۸ سالمه بچه اخرم دوتا داداشم و آبجیم ام هستن ولی تو شهر دیگه آن نمیتونم با اونا درمیون بزارم