تو تاپیک قبی گفتم که متنش 👇👇
من دوست ندارم چادر بپوشم اما مامانم به زور سرم کرده راصیش کردم تو راه مدرسه نگذارم چادر بابام امروز اومده دنبالم میگه چرا چادر سرت نکردی حتما دوستات بهت گفتن چادری امل گذاشتی کنار گفتم نه تو راه آذیت میشم بعد لباس مدرسه ام گشاد و بلنده و هزار بار گفته میترسم رای مامانمو بزنه و دوباره باز تووراه مدرسه هم سرم کنن
خب حالا امروز اومده میگم بابا مامان کجاست میگه رفته مسجد اونایی که حجاب ندارند ببندن به فلک من فهمیدم با منه هیچی نگفتم گفت مگه نمیدونی اجباری شده همه باید چادر بپوشن عصبی شدم گفتم خدا اجباریه نکرده اینا اجباری کنن بعد زنگ زدم مامانم میگم کجایی میگه میوه فروشی ام الان میام خدا وکیلی این داستانا از کجای ذهنش اومده؟؟؟
تازه نیومده زورمم کرده ظرفا رو بشور؟؟