کار امشبشبعد اون شب خوب شد یه روز باز امشب تا اومد خونه شروع کرد من از صبح خونه نبودم دکتر بودم بعد عصر اومدم حموم و ظرف و غذا درست کردم طی کشیدم بعد هم اومد تو شروع کرد چرا لک داره چرا اشغال هست منم عصبانی شدم گفتم تا دلت میزاری خونه اذیتم میکنی بعد باز موهامو کشید رفت جارو و طی زد منم حالم بد شد از رفتار گهش
بعد رفت خوابید منم بیدارش کردم گفتم منو عذاب میدی بعد میخوابی دیگه روانی بلند شد منو زد زد زد بعدم خوابید گفت فردا تکلیف مشخص میکنم منم گفتم تو مریضی حالم ازت بهم میخوره باید بری دکتر
من چیکار کنم با این حرومزاده زندگی برام نداشته هروقت بخواد بیخودی دعوا راه میندازه دلم خونه چیکار کنم با این شرایط برگشت خونه بابامم اصلا ندارم بیرونم نمیزاره برم
دعا کنین زودتر مرگم برسه