سلام من ۲۱ سالمه و دانشجو هستم
جدیدا برام یه خواستگار اومده(اولین خواستگاریه که تاحالا داشتم)
پسر عمومه و کارمند بانکه
من به شخصه اصلا توی فاز ازدواج نیستم حقیقت
منظورم اینه که افکارم حول این محور نمیچرخه
برنامههای دیگهای برای آیندهم دارم
در ضمن مادرم فوت شده و با پدرم و نامادریم زندگی میکنم
از وقتی حرف این پسره شده
دارن خونم رو به جوش میارن
من گفتم نه!
گفتم که نه ازدواج فامیلی میپسندم نه توی فاز ازدواجم الان
شروع کردن به گفتن این حرفای صد من یه غازی که وای فامیل گوشت بخوره استخون دور نمیندازه و ازین حرفا...
نامادریم هم بهم میگه تا کی میخوای توی خونهی من بمونی
برو دیگه
بابام هم از خداشه که منو عروس برادرش کنه
میترسم به خدا میترسم
من نمیخوام الان ازدواج کنم
از طرفی نمیخوام وارد یه خانوادهی آشفته و سطح پایینی مثل اینا بشم
من دارم تمام تلاشمو میکنم که از خانواده بکنم دوباره بیام بیوفتم توی چاه جفتیشون؟
این پسر عموهه رو اصلا من ندیدمش
حتی یه بار!
۸ تا پسرن
۴ تا از یه زن(یه مدت بعد طلاق گرفتن)
۴ تا از یه زن دیگه(بازم بعدش طلاق)
الانم عمپ جانم با زن سومش تشریف داره
دوستان من پدر عاقلی ندارم تو این زمینه...
اصلا به خودش نمیگه دختر من گناه داره لیاقت نداره وارد یه خانوادهی درست حسابی بشه؟
جالب اینجاست که خوووب میشناسه این خانواده رو
باز خوبه خودم شاهد توهینایی که بهمون میکردن بودم
چیکار کنم
الان دوهفته شده
هر روز بهم نیش و کنایه میزنن
هر روز میگن بهتر از این نیس
نامادریم مدام میگه از خونهم برو دختر به سن تو جاش خونه شوهره نه اینجا
باید چیکار کنم