سلام ببخشید اگه یکم طولانیه لطفا بخونینش
من کلا یه آدمی بودم که اصلا قصد مستقل شدن داشتم اصلا از ازدواج خوشم نمی یومد از هیچ پسری خوشم نمیومد اما یه روز تو هتل یک آبروریزی کردم بعد یک پسر خوش قیافه منو دید تو یک وضعیت فجیعی .
تازه به نظرم پدرامون همکار باشن اما تو شهرهای مختلف مثلا من تو خراسان اونا تو تبریز و ترکن حالا بدجور حالم بده هر وقت میبینمش یا بهش فکر میکنم قلبم تند تند میزنه بعد تقریبا ساعتهای سه بعد ظهر بود ابروریزیم بعد ساعت هشت برا شام رفتیم رستوران بین اون همه آدم بعد پسره از کنار میزمون رد شد و داشت زیر دهنی میخندید بعد من خیلی خجالت کشیدم اما از اون موقع به بعد قلبم تند تند نسبت بهش میزنه هر وقت در آسانسور باز میشد آرزو میکردم اون پشت در باشه برای خودم خیال بافی میکنم اما حالا بعد از پنج روز از هتل اومدیم بیرون اونا هم اومدن بیرون یعنی برن شهرشون من تو راه همش دارم به اون فکر میکنم دارم گریه میکنم دلم میخواد دوباره ببینمش واقعا نمیدونم این عشقه آخه من دختری هستم که جلو بقیه خودش رو خوب میگیره. هچکسی از دلم چیزی نمی فهمه تازه خجالت میکشم به خالم بگم ولی اگه بهش بگم واقعا تعجب میکنه که من یه همچین حسی دارم ، من واقعا افسردگی گرفتم آخه تازه دوره شهرامون واقعا دارم دیوونه میشم.
توروخدا بگین چیکار کنم از ذهنم بره بیرون تازه من به مصلحت خدا اعتقاد دارم اما نمیدونم الان مصلحت خدا تو این کار چیه یعنی رنج و عذابه منه؟😭😭😭❤️🩹💔