منم تقریبا همینجوری بودم . بیشتر وقتمو توی زیر زمین خونمون که پر از لوازم و ابزارآلات بود میگذروندم. چون علاقه شدیدی به کارای فنی و صنعتی داشتم . حتی دوچرخه هم داشتم ولی سوارش نمیشدم . دختر خالم که خونشون سه کوچه با ما فاصله داشت و دوسال ازم بزرگتر بود میومد دوچرخه منو میبرد با دوستاش دوچرخه سواری میکرد😆😁
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.