از دل به جز غمخانه ای ویران نمانده
دیگر گُلی در گوشه ی ایوان نمانده
باید به خشکی های بی مِهری بسازیم
در چشمهای ابر هم، باران نمانده
روزی که دستانت مرا از ریشه می کند
دیدم برایت ذره ای وجدان نمانده
چون قایقی بر خاک افتادم، پس از تو
چیزی برایم بعد از این طوفان نمانده
گفتی بیا این عشق را از سر بگیریم
دیرآمدی! در من عزیزم، جان نمانده