دختر من زمانيكه زلزله اومد، تهران، تا چند وقت مريض بود،،، شبا تا ما و برادراش خوابمون نميبرد ، خودش نميخوابيد،، تا صبح صد بار بيدار ميشد، داداشاشو چك ميكرد، كه جاشون خوب باشه، زير لوستر نخوابيده باشن، آخه هممون تو پذيرايي كنار هم ميخوابيديم،، بعد از اون بارندگي شده بود، و حرف از سيل بود، دوباره نگرانياش شروع شد،،، تو مدرسه حرف از عروسك آنابل شده بود ، بعدم جن،،، يعني روزگاري داشتيم باهاش،، دختر من هم خيلي ترسوئه، هم جون دوست