راستش فقط میخواستم یه سوال ازتون بپرسم چون دیگه حالم خیلی خراب بود و نمیدونستم از کی بپرسم.
مادرم ۳۸ سالشه٫خودم ۱۷ سالمه.
از زمانی که یادم میاد سرم داد میزد یا کتکم میزد٫معمولا اون بچگی یا سر اینکه میرفتم پارک یا سر اینکه وقتی همه نمره هامو کامل میشدم یدونه نمره قابل قبول توی ریاضی داشتم. نمیذاشت از خونه بیرون برم.
بزرگ تر شدم باز ادامه داشت٫اینبار به خاطر اینکه سرم تو گوشی بود کتکم میزد٫و به خاطر اینکه از خونه بیرون نمیرفتم و تو اتاقم بودم.اینجاها راهنمایی بودم
نمره هام همیشه خوب بود اگه بد میشد(۱۵ ۱۶ ۱۷ ) عصبانی میشد گوشیمو میگرفت. جلوی بقیه ازم بد میگفت٫شروعمیکرد جلوی خانواده پدریم و همسایه های خانواده مادریم درباره چاق بودن یا احمق بودن من گفتن.
یادمه یه بار تو تبلتم فقط چتم تو یه گروه مختلط رو دید ٫گوشیمو ازم گرفت و شکوندش و کلی کتکم زد.
به بابام میگفتم بهم گوش نمیداد.
الان تو این دوره از زندگی٫بهم طعنه میزنه میگه همه بهت میگن دیوونه و میگه همسایه خانواده مادریم منو با دختر اوتیسمی خودشون یکی کردن. درحالی که خودش شروع کرده بود پیش همه از من بد گفتن.
خواهرم دوستپسر داره باهاش بیرون میره همش ۱۴ سالشه٫مامانم اجازه میده و حتی با دوست پسر خواهرم خوشو بش میکنه. در صورتی که من گوشی میبرم حموم محکم در حموم میزنهمیگه چه غلطی میکنی اون تو.
فکر نکنید من دختر خرابیمکه بهم اعتماد نداره٫اتفاقا خودش میگه این دخترم اهل این کارا نیست.
روزی صدبار سر کار کردن باهام دعوا میکنه٫دو روز یک بار باید دوتا اتاق جارو بزنم طی بکشم زمین رو.
بعد چون یه ربع دیر انجام میدم شروع میکنه به غر زدن و از بی عرضگی و تنبل بودم من گفتن. من اضافه وزن دارم کمرم درد میکنه کار میکنم خیلی اذیت میشم نفسم میگیره٫پاهام درد میگیره٫برای همین حتی فکر کار کردن عذابم میده اما باورم نمیکنه٫میگه دروغ میگی تا کار نکنی.
سر سفره خیلی اذیتم میکنه هر ثانیه باعث میشه نخوام غذا بخورم و بشه سرطانمدور از جون شما. حتی از سر سفره رفتم با شکم گرسنه تو اتاقم شنیدم داد میزد میگفت خوبکردم غذا رو زهر مارش کردم:) امروز هم ساعت ۴ صبح بود یک ساعت پیش یعنی.. رو مبل دراز کشیده بودم چون پول هاشو میده قابلمه برام تخت نمیخره٫و فقط میذاره خواهر کوچکیم بره رو تخت خودش. منم مجبورم چون درد دارم رو مبل دراز بکشم.
اومده بلندم کرده که باید لباس هایی که شستم(فقط همین امروز ماشین لباس شویی خراب بود) رو بندازی رو طناب
بخدا قسم کور شماگه دروغ بگم من خیلی پاهام درد میکرد بزور رفتم انداختمشون.
وقتی نشستم رو مبل شروع کرد دعوا راه انداختن که خیلی باهات خوب بودم باید از فردا یزید شم گوه بزارم تو دهنت فردا٫ فقط صبر کن٫از روی اون مبل هم در بیا نخواب اونجا میگیرم میکشمت لباس هاتو من میشورم از قصد میکنیمیگی بشوره با این حال خرابش.
بعد گفتم فقط دوتاشون مال من بودن لباس ها
خدا سر شاهده دستم رو کشید برد تو اتاق چاقو گرفت ترسیدم دستمو محکم کشید که باید نشونت بدم همش لباس توعه٫بعد شمرد از ۱۵ تا ۳ تاش مال من بود.
باز به خاطر چاقو دستش هیچی نگفتم.تا الان هم نشستم گریه میکنم. نمیدونم چیکار کنم همش این سوال تو ذهنمه مگه من چیکارش کردم؟چرا انقدر ازم متنفره؟چرا همیشه منو میزنه؟بخدا کار کردن رو کنار بذاریم که خوب انجام نمیدم تو اتاقمم اسم کسیو نمیارم کاری با کسی ندارم هیچ دخالتی ندارم.