جز اینکه شب به شب از غم غزل قطار کنیم
فدای چشم سیاهت، بگو چکار کنیم ؟
کجای شهر نشستید و گیس میبافید؟
که ما بساط شب و شانه و انار کنیم
غروب پستچی امد، رساند قبضی و گفت
بگو که نامه دهد، ما هم افتخار کنیم!
حدیث نفس سلیمان و نوح هم این بود:
"خدا اجازه نداد آشنا سوار کنیم"
صدای تق تق کفش تو بر مزار من است
خوش آمدی! بنشین شربتی تیار کنیم...