من توی دانشگاه توی یک گروه فرهنگی هنری فعالیت داشتم . اونجا برای اولین بار با یه پسر آشنا شدم که بهم کاملاً حس امنیت و اعتماد و روراستی و آرامشو میداد.
اینم بگم که من اصلا از اون دستهای نبودم که خیلی راحت با پسرا حرف میزدن،کلاً اینطوری بودم که نمیتونستم ارتباط درستو باهاشون بگیرم و کلاً بهشون اعتماد کنم.
پایه ارتباط ما دوتا هم توی این گروه ،کار و فعالیتهای گروهی و مشورت کاری بود .
اینو که میگم یعنی اینکه هیچ صحبت دیگهای به غیر از کار با هم نداشتیم ولی خب تعامل ما دوتا بین بچههای دیگه بیشتر بود و بیشتر از هم مشورت میگرفتیم و به هم کمک میکردیم تو کارا و من از تجربیاتی که اون تو زمینه فرهنگ هنری داشت خیلی چیزا یاد گرفتم.
آدم مهربون شوخ طبعی بود و همیشه وستانه برخورد میکرد .
منم سعی میکردم باهاش یکم دوستانه برخورد کنم ، ولی هیچ وقت از حد و مرز و خط قرمزهای خودم فراتر نرفتم.
الان این چند وقت که خونه بودم و بیشتر تو تنهایی بودم ،به این پی بردم که اون تنها کسی بود که بهم حس اعتمادو میداد و راحت میتونستم که باهاش صحبت کنم.
الان میگم ای کاش این فرصتو میدادم که بیشتر با هم آشنا بشیم بیشتر با هم صحبت کنیم به غیر از صحبتهای کاری، راستش دلم براش تنگ شده ، و چون همیشه به بهونه کار بهش پیام میدادم. و الان دیگه توی اون گروه فعالیت نداریم هیچ بهونهای ندارم که بهش پیام بدم.:/