داشتیم با شوهرم صحبت میکردیم راجب سفر به خارج اینکه پول نداریم و... مادرشوهرم همونجا داشت چایی میخورد من به شوهرم گفتم کلیشو بفروشیم رفتیم کنار مادر شوهرم شوهرم گفت ما میخوایم بریم آلمان یدونه از کلیه ها تو بده بفروشم
مادر شوهرم گفت شوخی نکن ههه و من گفتم شوخی نیست همین فردا بیا بریم کارای کلیتو انجام بدیم ما باید بریم سفر آلمان چاییش که خورد سریع رفت خونه خودش الان شوهرم داره میره دنبالش شب خونه ما بخوابه صبح ببریمش واسه کارا کلیه که سفر آلمان جور شه جاتون خالی خیلی خوشحالیم