حزقیال نبی بیشتر اهل زهد و خلوت گزینی بود و بیشتر در کوهستان اوقات می گذراند روزی حاکم وقت دلش از همه چیز گرفت و خواست حزقیال را ببیند تا شاید دردل کردن با او حالش را بهتر کند به کوهستان رفت و هر جور بود پیدایش کرد به حزقیال گفت حاکم شهرم و همه چیز مهیاست برایم اما امروز خیلی دلم گرفته راستی ای پیامبر خدا آیا هیچ وقت مایل به دنیا و مادیات نمی شوی حزقیال گفت با من بیا حزقیال او را به مقبره ای برد و به حاکم گفت روی مقبره را بخوان مقبره متعلق به یک پادشاه بود پادشاه وصیت کرده بود پس از مرگش این متن را بر مقبره اش حک کنند
من پادشاه چند سرزمین بودم هزاران کشتزار داشتم هزاران اسب و سرباز داشتم و.......
اما عاقبتم شد اینجا
حزقیال رو کرد به حاکم و گفت هر وقت مایل شوم به دنیا می آیم اینجا و دوباره متن را می خوانم و نفسم مرا رها می کند
البته در سیر و سلوک و عرفان منظور از زهد و دنیاگریزی این نیست که انسان باید گرسنگی بکشد یا لباس فاخر نپوشد یا از لذات دنیوی بی بهره باشد
منظور این است از دنیا بهره ببریم اما تمام و کمال ما نباشد و محدود به لذات دنیوی و فانی نشویم بلکه با توجه به چیستی و فلسفه ی وجودیمان که ذراتی جدا شده از بیکران خداوندیم دغدغه مان رسیدن به اصل وجودیمان باشد که تنها راه رسیدن به حال خوب جز این نیست