چند ساله نازایی دارم
اوایل مشکل از خودم وشوهری بود ولی اون پیگیر نمیشد ومن زجه میزدم که پیگیر درمان باشیم
بعد از 12 سال دختر خواهرش سه قلو پسر آورد و ازونجا به بچه تیکه های خودش و خانوادش بیشتر و بیشتر شدن
صحبت از طلاق من بود همه جارو پر کرده بودن
و من بازم مثل این دنده پهنا موندم
احساس میکنم خودم خورد کردم
نه توان موندن دارم و نه دل رفتن ،دستم به هیچ کاری نمیره ، لباس همشون قطع رابطه کردم
ولی همش این احساس با منه که سربار مم
شوهرم مشکلش یکساله رفع شده و مشکل منم که آنتی بادی بالا دارم وبه خاطر ذخیره تخمدان مجبور به استفاده از تخمک اهدایی شدم
تمام طلاهای صرف این کار کردم و هر روز پشیمونم که تنها سرمایه م رو هدر دادم چون هر روز زجرم میده و باهام نمیسازه
اینم بگم شوهرم یه آدم شکاک ، بچه ننه و رفیق باز و بی فکر بود ولی نمیدونم چه طور شد که من آنقدر باهاش ساختم که به اینجا برسم و حالا از کسایی که اصلا در حد من نبودن سرکوفت بشنوم
چند بار قصد طلاق کردم و برگشتم یه مدت رفتارش خوب بود دوباره باهام نمیسازه
نمیدونم چیکار کنم