دوستان کمکم کنید دارم دیوونه میشم من و شوهرم با یکی از فامیل های شوهرم میخواستیم بریم بوشهر جمعه یه خواهر شوهر دارک ۱۲سالشه از اون روز ک فهمیده همینجوری گریه میکنه که ماهم باهاشون بریم مادر شوهرمم میگفت نه نمیریم شوهرم رفته نشسته راضی شون کرده بیان الآنم من گفتم براچی رفتی گفتی بیان ما دوساله عروسی کردیم تا الان هرجا میخاستیم بریم باهامون اومدن بعد پدرشوهرمم هی میگفت چرا میخایید برین با اونا بیایین با ما بریم منم خوشم نمیاد میگم ما جونیم نمیشه هرجا بریم اونا هم بیان حالا آقا از دیشب قهر کرده میگه نمیرم گفتم جهنم به نظرتون کار خوبی کردم؟